داستان کوتاه
-
تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 10:55
عشق میان دو دنیا در گوشهای از شهر، پسری فقیر به نام یوسف زندگی میکرد. او در خانهای کوچک با مادرش زندگی میکرد و از صبح تا شب برای پیدا کردن لقمهای نان کار میکرد. یک روز، هنگام کار در باغی بزرگ، دختری را دید که کنار حوض نشسته بود. دختر سارا نام داشت؛ تنها دختر یک مرد ثروتمند شهر. یوسف از همان نگ...
روزگار مرا از نوشتن دور کرده
-
تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 10:55
مدت بسیار طولانیست که در این وبلاگ ننوشتهام؛ انگار میان من و واژهها فاصلهای طولانی افتاده بود. روزگار با تمام سختیها و بیرحمیهایش مرا چنان درگیر خود کرد که فرصت نشستن و نوشتن از من گرفته شد. در این سالها، زندگی همیشه آنگونه که میخواستیم پیش نرفت. گاهی مشکلات، گاهی خستگی، گاهی نگرانی روز بع...
دوبیتی هزارگی
-
تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 1:55
یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۹ - 21:0 - عـلی افشـار - عـجـب بـخـت ام نـگـون گـشـتـه خـدایـا دلـــم دریـــایـــی خــــون گـشتـه خـدایـادلـم مـیـسـوزد و مـیـسـوزد از غــــــــم غـم ام از هـر فـضـون گــشــتـه خـدایـا Adblock test (Why?)
داستان کوتاه از استاد ساربان
-
تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 1:55
قصهی غمانگیز مردی که "ساربان" بود___________________________________ پیرمرد که موهای ژولیده، ریشِ انبوه، ابروانِ درشت و چشمهای کلان و کشیده داشت، با بالاپوش سیاه زمستانیاش در تابستان و زمستان گشتوگذار میکرد.همیشه زیرِ لب با خودش نجوا میکرد و آرام آرام حرف میزد و سپس میخندید. بعد ابروانش درهم میرفت و...
ساربان
-
تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 1:55
باز روز آمد به پایان شامِ دلگیر است و منتازه نه ساله شده بودم و در مکتب ابتداییهی عبدالعلی مستغنی که در کارته سه قرار داشت، به صنف سوم پا گذاشته بودم. کابل آرام بود و سالهای ۱۳۵۱ را نفس میکشید. ما بهار، تابستان و خزان را مکتب میرفتیم و زمستان را که برف وافر میبارید به کورس های آموزشی و تعطیلات زمستا...